النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

النا ودومین محرم زندگی

ا لنایم چقدر زود گذشت .... یکسال گذشت با یک چشم بر هم زدن دخترکم یکسال بزرگ شدی گاهی اوقات دوست دارم تا زودتر بزرگ بشی ومستقل ... گاهی اوقات هم وقتی فکر میکنم چقدر روزها پشت سر هم میاید ومیرود دلم میگیره از اینکه کودکیهای تو چه زود تمام میشود النایم نمیدانم چه جوری مادر بودن را برایت توصیف کنم ولی خیلی حس عجیبیه بگذریم .. امسال هم مثل پارسال النای عزیزم  لباس علی اصغر به تنش کرد وبا بابایی رفت تو دسته عزاداری امام حسین عزیزم انشاله همیشه بیمه امام حسین وحضرت ابوالفضل باشی   ...
13 آذر 1392

بدون عنوان

شاید مهم نیست ! نیازها و علایق ادم تو دوره های مختلف سنی تغییر می کنه ...شاید خیلی چیزها که یک روز برایش خواب و رویا شده بودند در زمان حال به نظر کوچک و بی ارزش برسند . اما توقع ادم از خودش و زندگیش با گذشت زمان بیشتر میشه حتی اگر خواسته های ادم مثل کودک درونش همیشه کوچک بمونه!.... همیشه دلم میخواهد هایی وجود داره که خیلی هاش از دنیای واقعی فاصله داره ولی نوشتن و یا به زبون اوردنشون هم کافیه برای اینکه تا مدتها ذهن و روحت را پر کنی از انرژی مثبت حضور کم رنگشون!..... شاید این روزها کم بودن وقت برای خودت اجازه فکر کردن به دلم میخواهد رو گرفته باشه اما تاثیر خواستن اونهم با تمام وجود چیزی نیست که بشه انکار کرد.....بی اختیار یاد دلم ...
13 آذر 1392

دخترم عاشقتم

دختر بی نظیرم هر روز عاشقترت میشوم وهر روز فکر میکنم امروز نهایت عشق است اما.... فردا می اید و من.... خدا را سپاس میگویم از این نعمت عظیم ... مادر بودنم !!! شیرخواره من... شیره جانم هزاران بار بکامت باد . لحظه ایست ان لحظه !!! ان لحظه ای که مرا با تمام وجود نازنینت طلب میکنی... کاش زمان متوقف شود. خلوتی دونفره ؛من و چشمان ناز تو, من و دستان کوچک ت ,عشق من و ارامش تو.. مادرانه هایم ارزانی ات مگر نمیدانند ارزوی من داشتن تو بود؟!! مگر نمیدانند من در تو خلاصه شده ام... مرا همین حس لحظات ناب بس است...! بی نظیرم؛برای من با تو بودن ودر کنار بابای مهربان ناب...
12 آذر 1392
1